نویسنده : احسان
تاریخ : ۱۳٩٤/٥/۱٦
نظرات

یازده پله تا خدا رفتیم

یک قدم مانده دست و پا گم شد

یک قدم مانده بود،این دنیا

خوشه خوشه زمین گندم شد

رشته ها پنبه شد در این غفلت

ناگهان سمت خویش لغزیدیم

آنچه را که محال می خواندیم

در قنوت نماز خود دیدیم

قصه ها بافتیم پشت سرت

و به نام تو تا گلو خوردیم

خانه و اهل خانه را با هم

مثل ترکان بی پدر بردیم

طبق حکم شریعت اسلام

تاک را سهم تیشه می کردیم

آه و افسوس! جای خون شراب

خون انسان به شیشه می کردیم

بس که بد کرده ایم افتاده

نعش خوبی کف خیابان ها

تا به بام مراد خود برسیم

پا نهادیم روی انسان ها

پدرت نیست تا ببیند که

کشتن او چقدر آسان است

در صف هر نماز ما صدها

ابن ملجم هنوز پنهان است


برچسب‌ها: شعر, امام زمان (عج)